تبلیغات شما در اینجا
X
دیار مهر

سرويس فتوبلاگ فارسی

صفحه اصلی   -   گالری عکس   -   تماس با نویسنده

 


    دیار مهر

  سیاسی . فرهنگی . اقتصادی . اجتماعی . مذهبی



آرشيو موضوعي

سیاسی
فرهنگی
اجتماعی
اقتصادی
ادبی
تصاویر
مذهبی


آرشیو ماهانه


آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهريور 1388
مرداد 1388
تير 1388
خرداد 1388
ارديبهشت 1388
فروردين 1388
اسفند 1387


موسيقي زنده


پيوند ها
بزرگان ایران




خروجی RSS


جوانمرد


 

جوانمردي ازبياباني مي گذشت. از مسافتي دور آدمي را ديد نقش بر زمين، خواهان كمك. با سرعت تمام به سوي او شتافت. غريبي بود .تشنه و گرسنه. در حال جان كندن. از اسب پايين آمد، مشك آب را بر لب هاي خشكيده او گذاشت. آنقدر آبش داد تا سيراب شد. غریبه جاني دوباره گرفت و رمقي تازه پيدا كرد. اما به جاي آن كه شكوفه هاي مهر وعاطفه را تقديم منجي خويش كند، تيغ بر او كشيد و تا مي توانست از نامردي و قساوت دريغ نكرد.
آنگاه پيكر مجروح و زخم خورده او را در آن بيابان برهوت رها كرد، سوار اسب او شد كه برود… جوانمرد كه هنوز نيمه جاني در بدنش بود، با اشاره او را صدا كرد و گفت: از كاري كه كردي در هيچ مجلسي سخن مگو! مرد از سر شگفتي علت اين امر را جويا شد.
او پاسخ دادو گفت: تو اكنون يك جوانمرد را كشتي. اما اگر بيان اين موضوع نقل مجالس شود، فتوت و جوانمردي كشته خواهد شد. آنگاه هيچ مرد رشيدي را نخواهي يافت كه در بيابان دست افتاده اي را بگيرد....

 




تهيه شده توسط س در تاريخ دوشنبه ۲۵ آبان ۸۸ ساعت ۰۸:۵۱| نظرات (0)

حاجت


 

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد
خدا گفت : نه!
رها كردن كار توست . تو بايد از آنها دست بكشی
ازخدا خواستم تا بيماران معلول را درمان كند
خدا گفت : نه!
روح او بی نقض است و تن او موقت و فناپذير
از خدا خواستم تا شكيبايی ام بخشد
خدا گفت : نه!
شكيبايی زاده ی رنج و سختی است
شكيبايی بخشيدنی نيست ، به دست آوردنِ است
از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد
خدا گفت : نه!
من به تو نعمت و بركت داده ام
حال با توست كه سعادت را فراچنگ آوری
از خدا خواستم تا از رنج هايم بكاهد
خدا گفت : نه!
رنج و سختی ، تو را از دنيا دورتر و دورتر ،
و به من نزديك تر و نزديك تر می كند
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد
خدا گفت : نه!
بايسته آن است كه تو خود سر برآوری و ببالی
اما من تور را هراس خواهم كرد تا سودمند و پرثمر شوی
..........
من هر چيزی را كه به گمانم در زندگی لذت می آفريد
از خدا خواستم . و باز خدا گفت : نه!
من به تو زندگی خواهم داد . تا تو خود از هر چيزی لذتی به كف آری .
از خدا خواستم ياری ام دهد تا ديگران را
دوست بدارم ، همان گونه كه او مرا دوست دارد
و خدا گفت : آري .    سرانجام چيزی خواستی تا من اجابت كنم!


تهيه شده توسط س در تاريخ سه شنبه ۱۹ آبان ۸۸ ساعت ۰۹:۲۷| نظرات (0)


خدا را دوست دارم


 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که با هر username که باشم، من را connect مي کند.


خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که با يک delete هر چي را بخواهم پاک مي کند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که همه چيز من را مي داند ولي SEND TO ALL نمي کند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که اينهمه friend براي من add مي کند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که اينهمه wallpaper که update مي کند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که با اينکه خيلي بدم من را log off نمي کند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه هميشه اجازه undo کردن را به من مي دهد.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که من راinstall کرده است.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که هيچ وقت به من پيغام line busy نمي دهد.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که اراده کنم، ON مي شود و من مي توانم باهاش حرف بزنم.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که دلش را مي شکنم، اما او باز من را مي بخشد و shout down ام نمي کند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که password اش را هيچ وقت يادم نمي رود، کافيه فقط به دلم سر بزنم.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که تلفنش هميشه آنتن مي دهد.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که شماره اش هميشه در شبکه موجود است.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که هيچ وقت پيغام no response نمي دهد.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که هرگز گوشي اش را خاموش نمي کند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که هيچ وقت ويروسي نمي شود و هميشه سالم است.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که آهنگ حرف هاش هميشه من را آرام مي کند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که نامه هاش چند کلمه اي بيشتر نيست، تازه spam هم تو کارش نيست.
خدا را دوست دارم ، بخاطر اين که وسط حرف زدن نمي گويد ، وقت ندارم ، بايد بروم يا دارم با کس ديگري حرف مي زنم.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که من را براي خودم مي خواهد، نه خودش.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که هميشه وقت دارد حرف هايم را بشنود.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که فقط وقت بي کاريش ياد من نمي افتد.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که هميشه پيشم مي ماند و من را تنها نمي گذارد، دوست داشتنش ابدي است.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که مي توانم احساسم را راحت به آن بگويم، نه اصلا نيازي نيست بگويم، خودش ميتواند نگفته، حرف ام را بخواند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که به من مي گويد دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفي نمي کند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که تنها کسي است که مي تواني جلوش بدون اينکه خجل بشوي گريه کني، و بگويي دلت براش تنگ شده.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين که ، مي گذارد دوستش داشته باشم ، وقتي مي دانم لياقت آن را ندارم.
خدا را دوست دارم به خاطر اين که از من مي پذيرد که بگويم : خدايا دوستت دارم




تهيه شده توسط س در تاريخ سه شنبه ۱۴ مهر ۸۸ ساعت ۰۶:۵۴| نظرات (0)

پاييز مهربان!


 


آوازهای رنگی خود را ز سر بخوان !
با برگهای قهوه ای و سرخ و زرد خويش
نقش هزار پرده ای از يادها بکش .....
لختی درنگ کن!
از سطر سطر دفتر يادم عبورکن!
با من کتاب خاطره ها را مرور کن!
تو يادگار عمر به تاراج رفته ای
در روزهای خاطره انگيزت
پيچيده عطر کودکی و نو جوانی ام
من دکمه های لباسم را
با دستهای مهر تو می بندم
در کوچه های خاطره انگيزت
دنبال عمر گمشده می گردم
گلدان شمعدانی و ياسم را
با قطره های مهر تو
آب می دهم
با من بمان!
با من بخوان!
همراه من کتاب زمان را ورق بزن :
زنگ دبستان را زدند...
احمد دوباره کنج حياط ايستاده است
خورشيد کم کمک به نوک کوههای غرب
نزديک می شود ....
اما هنوز از حسنک نيست يک خبر
معلوم نيست باز چرا دير کرده است!
فرياد اعتراض حيوانها می رسد به گوش :
بع بع .... مع مع
کبری هنوز پشيمان است
امسال هم دوباره کتابش را
زير درخت خانه اشان جا گذاشته
چوپان هنوز هم
دست از دروغ گويی خود برنداشته
با اينکه بره های قشنگش را
همين پارسال گرگ
از هم دريد و خورد .....
پاييز مهربان!
با من بساز!
با من برای کوچ پرستو غزل بساز!
من هم کتاب عمرو جوانی را
زير درخت سبز زمان جا گذاشتم
آموختم دروغ نگويم اما
اين گرگ نا بکار
يوسف من را
از هم دريد .....
............
دارد قطار حادثه از راه می رسد
پيراهنم کجاست‌ ؟؟
فانوس هم که نفت ندارد
کو ماه ؟؟ کو سوار ؟؟
باران حادثه است که می بارد
آن مرد در باران می رود
سد هم شکسته است
پطرس کجاست ؟؟
تاب و توان من هم از دست رفته است
بازی تمام شد!
اين دست آخر است ....
تقدير برد و من
ناباورانه باختم !
اما چقدر خوب
من گرگهای گله خود را شناختم .......




تهيه شده توسط س در تاريخ دوشنبه ۶ مهر ۸۸ ساعت ۰۹:۲۹| نظرات (1)

صبر ایوب


 

ایوب(ع) پیامبر خدا مردی مالدار و ثروتمند بود و فرزندان بسیاری داشت و بدنش سالم و پرقدرت بود. خداوند سبحان خواست او را امتحان کند و او را با سختی‌ها بیازماید. این شد که همه اموالش را از بین برد و خانواده‌اش را از او دور کرد. فرزندانش از دنیا رفتند و بدنش دچار بیماری‌های بسیار شد و یاران و برادرانش از او دور شدند. ایوب در برابر کوه بلایا و مشکلات با صبر و خرسندی ایستاد و پروردگارش را شکر و سپاس گفت. او هنگام از دست دادن فرزندان و دارایی‌اش می‌گفت: «الحمدالله ... الحمدالله...»

ایوب ناامید نشد و از طولانی شدن بیماری و بلایش به تنگ نیامد بلکه همیشه با این گفته به سوی پروردگارش رو می‌کرد: «ربّ انّی مسّنی الضّر و انت ارحم الرّحمین 1»

« پروردگارا! به رنج و سختی رسید، اما تو مهربان‌ترین مهربانانی. »

پس از زمان زیادی صبر و شکیبایی، خداوند سختی‌های ایوب را به کنار زد.

روزی به ایوب فرمان داد که زمین را با پایش بکوبد. ایوب چنین کرد و آب سردی زیر پایش فوّاره زد. ایوب از آن آب خورد و خود را با آن شستشو داد. همان دم بیماری او از میان رفت و سلامتی به او بازگشت. سپس خانواده و دارایی‌اش نیز به او بازگشتند و خداوند در آنها برای او برکت قرار داد.

خداوند ایوب را به خاطر شکیبایی‌اش سپاس گفت و فرمود: «انّا وجدناه صابراً نعم العبد انّه اوّاب 2»

«به درستی که شما را شکیبا یافتیم، چه خوب بنده‌ای است! به راستی که او از توبه کنندگان است.»

 




تهيه شده توسط س در تاريخ دوشنبه ۳۰ شهريور ۸۸ ساعت ۰۷:۱۵| نظرات (0)


آخرین عکس ها











































[ 1 ] [ 2 ]   صفحه آخر >

اين فتوبلاگ با استفاده از سيستم رايگان وب فتو راه اندازي شده است